تبليغاتX
غزل تازه شرجی

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه هاي امسالم

سيصد وشصت و پنج حسرت را همچنان مي كشم به دنبالم

 

قهوه ات را بنوش و باور كن من به فنجان تو نمي گنجم

ديده ام در جهان نما چشمي كه به تكرار مي كشد فالم

 

يك نفر از غبار مي آيد؟ م‍ژده ي تازه ي تو تكراري است

يك نفر از غبار آمد و زد زخمهاي هميشه بر بالم

 

 

 

باز در جمع تازه ي اضداد حال و روزي نگفتني دارم

هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي نالم

 

راستي با هواي شرجي هم ديدن دوستان تماشايي ست

به غريبي قسم نمي دانم چه بگويم جز اينكه خوشحالم

 

دوستاني عميق آمده اند چهره هايي كه غرقشان شده ام

ميوه هاي رسيده اي كه هنوز من به باغ كمالشان كالم

 

 

آه چنديست شعرهايم را جز براي خودم نمي خوانم

شايد از بس صدايشان زده ام دوست دارند دوستان لالم

 

 

استاد محمد علي بهمني

 

 

+ نوشته شده توسط سمن در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 13:25 |
در طالعت ستاره زیاد است ماه نه

گاهی شکست هست ولی اشتباه نه

 

گه گاه در مسیر زمان لیز می خورد

پایت درون چاله ولی توی چاه نه!

 

چشمت همیشه منتظر چیز تازه ایست

چیزی شبیه روشنی یک نگاه !نه؟

 

دستت به دستهای من اما نمی رسد!

قلبت به خلوت دل تنگ من آه نه!

 

گفتی نگو که عشق گناه است خوب من!

حق با شماست البته شاید گناه نه

 

اما من از کشاکش تقدیر خسته ام!

عمری اسیر عشق تو باشم؟نخواه !نه؟!

 

من قسمتت نبوده ام این را قبول کن

در طالعت ستاره زیاد است ماه نه

 

نغمه مستشار نظامی

+ نوشته شده توسط سمن در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 20:19 |
دور از تو ...
+ نوشته شده توسط سمن در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:57 |
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو؟

مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو؟

 

بهار امده اما نه سوی من که نسیم

زند به خرمن عمرم شرار دور از تو

 

به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من

که سر به سینه زند سوگوار دور از تو

 

هم از بهار مگر عشق عذر من خواهد

اگر ز گل شده ام شرمسار دور از تو

 

به غنچه ماند و لاله بهار خاطر من

شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو

 

نسیمی از نفست سوی من فرست که باز

گرفته آینه ام را غبار دور از تو

 

گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار

خزانی آمده در این دیار دور از تو

 

دلم گرفت اگر نیستی برم باری

کجاست جام می خوشگوار دور از تو؟

 

چه جای صحبت سال و مه و بهار و خزان؟

که دل گرفته ام از روزگار دور از تو

 

زنده یاد حسین منزوی

+ نوشته شده توسط سمن در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:54 |

زين بيش نبايد خفت،اي يار : كه دزد آمد

رخت خود ازين منزل،بردار كه دزد آمد

 

دزد است و شب تيره،چشم همگان خيره،

گفتيم مشو طيره،زنهار كه دزد آمد

 

اين دزد عسس جامه،در گرمي هنگامه،

مي دزدد و مي گويد:- هش دار،كه دزد آمد!

 

دزدان جهان گشته،در خرقه نهان گشته،

تا نيك بنشناسد-عيار ،كه دزد آمد

 

اين طرفه كه:دزد آمد،در خرقه به مزد آمد،

مزدي بده،ار گفتم:بيدار كه دزد آمد!

 

اي اوحدي!ار با تو نقدي است به خلقت بر،

پس بر در خلوت زن،مشمار ،كه دزد آمد.

 

اوحدي مراغه اي

+ نوشته شده توسط سمن در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:46 |

سلام.من اومدم با یک عالمه غزل تازه.

وبلاگ قبلی من به احتمال خیلی زیاد هک شده و دیگه نمی تونم توش چیزی بنویسم.خیلی حيف شد چون با اون وبلاگ دنیایی خاطره داشتم  داشتیم اما تموم شد اما زندگی هنوز جریان دارد.

 

دست حق یارتون

 

یاعلی

 

زرد را تا سر آن کوچه تداوم دادم

 

تا به لب های شما حالت گندم دادم

 

چمدان سفر هر شبتان من بودم

 

که به دستان شما دست تفاهم دادم

 

پیش از آنی که به دریا شدنت فکر کنی

 

به تن روشناتن شور تلاطم دادم

 

بی شما خواب تبر دیده ام آنقدر زیاد

 

که نخشکیده به خود نسبت هیزم دادم

 

چشم ها بر جسد سوخته ام رقصیدند

 

من به چشمان شما حق تقدم دادم

 

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم"

 

"که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم"

 

 

حامد حسین خانی

 

 

+ نوشته شده توسط سمن در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 9:47 |